داود بن علينقى وزير وظايف
37
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
رفته است ارابه را نگاه دارد ، از دور ديدم ، ارابهها از سربالايى مىروند ، و هيچ توقف نكردند . از شاگرد درشكه چى پرسيدم ، چه بايد كرد ؟ او هم مىگويد : من از اين راه نيامدهام ، و نمىدانم ! او هم جوان است و سنّ كمى دارد ، اگرچه كه برف نمىبارد ، ولى به قدرى اوقاتم تلخ است كه حدّ ندارد ، در اين بين صداى خروس شنيده شده ، دانستم در نزديكى آبادى است ، يك دسته الاغدار آمدند ، پرسيدم ، گفتند به فاصلهء صد قدم ، پشت تپه كنار راه قهوهخانه و چاپارخانه است ، هرچه به زنها گفتم ، اين صدقدم را بياييد پياده برويم ، به حرف نكردند ، هر قدر مىگويم ، پس من را بگذاريد بروم ، فكر مالى براى شما بكنم ، او را هم نمىگذارند ، تا آخر به هر قِسم بود ، آنها را راضى كرده ، در ميان درشكه گذارده ، خود دوان دوان آمدم . خيلى نزديك بود به چاپارخانه دولتى ، و قهوهخانه و سربازخانه بزرگى كه در كنار راه ساختهاند . زنى روس ، دو سه اطاق مزيّن خوب و منزلى در كنار راه داشت ، آنجا كه رسيدم ديدم ، درشكه چى هم آنجا است ، و به خيال كرايه كردن چرخ درشكه است ، و ضعيفه روس نمىدهد ، فورى بدون معطلى درشكهاى با سه اسب به سه منات و نيم كرايه كرده ، و فرستادم زنها سوار شده آمدند ، و به دو ساعت در كمال عجله وارد « عشقآباد » شديم . ورود به عشق آباد دو ساعت به غروب مانده روز شنبه شانزدهم وارد شديم ، دو فرسخ به « عشقآباد » مانده ، كوه تمام مىشود و جلگهء وسيعى و سواد « 1 » شهر عظيمى به نظر مىآيد ، از دور همه ، تنورهاى كارخانجات و قبهء كليسا و دود راه آهن است كه در نظر مىآيد . اين دو فرسخ را هم خيلى خوب ساخته و ريگ ريزى كردهاند ، كه خيلى كم گل مىشود ، اول چيزى كه از « عشقآباد » كنار راه ديده مىشود ، آسيا و طاحونه است ، كه اطراف آن چند آلاچيق « 2 » خوب
--> ( 1 ) - سياهى شهر كه از دور به نظر آيد . ( 2 ) - خانهء چوبى و سايبانى كه وسط باغ يا صحرا درست كنند .